سه شنبه سوم مهر 1386
مي گفت عاشقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم...!
او رفت، تنها ماند...! زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد!
از او پرسيدم از عشق چه مي داني؟ برايم از عشق بگو...!
گفت: عشق اتفاق است بايد بنشيني تا بيفتد!
گفت: عشق آسودگيست، خيال است...! خيالي خوش!!
گفت: ماندن است، فرو رفتن در خود است!
گفت: خواستن و تملک است، گرفتن است!
گفت: عشق ساده است! همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق هاي زودگذر، عشق هاي سادهء اينجايي و عشق هاي نزديک و لحظه اي!
گفتم: تو عاشق نبودي و نيستي...!!
گفتم: عشق يک ماجراست، ماجرايي که بايد آن را بسازي!
گفتم: عشق درد است درد تولدي نو، عشق تولد است به دست خويشتن!
گفتم: عشق رفتن است عبور است، نبودن است!
گفتم: عشق جستجوست، نرسيدن است، نداشتن و بخشيدن است!
گفتم: عشق درد است! دير است و سخت است!
گفتم: عشق زيستن است از نوعي ديگر...!
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...؟!!
گفتم: عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمي شود و پايان نمي يابد، مگر به مرگ...!!!
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:37 توسط : سارا جون و نیما جون
جمعه سی ام شهریور 1386
کاش ....
کاش ای تنها امید زندگی می توانستم فراموشت کنم یا شبی در آ تش سوزان عشق در
نهیب سینه خاموشت کنم کاش آن شب در گلستان خیال ای گل وحشی نمی چیدم تو
را من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که
عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است
میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم میروم از رفتن من شاد باش
از فراغ دیده ام آزاد باش
گر چه تو تنها تر از من میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی
درد را تلخی برخوردهای سرد را
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:48 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه نوزدهم شهریور 1386
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:2 توسط : سارا جون و نیما جون
جمعه بیست و ششم مرداد 1386
کوچه ابتدای زندگی است
پنجره دریچه ای به سوی روشنایی
شهر ازدحام اهن و صدا
زمین حجم کوچکی برای زندگی کردن
زمان پرندهای همیشه در حال سفر
ومن پی بهانه ای برای زیستن
ولی هیچ بهانه ای نیافته ام
برگ ریزان خزان
بی رنگی خورشید
لرزش اندام رنجور درختان
روزهای سرد وکوتاه
مرا یاد آور غمهاست
غم دیروز غم امروز غم فردا
درون سینه ام از چهار فصل عشق
جز پاییز فصلی نیست
درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست
تنها تنها تنها......
و در انتظار مرگ زندگی.....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:46 توسط : سارا جون و نیما جون
یکشنبه چهاردهم مرداد 1386
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:57 توسط : سارا جون و نیما جون
یکشنبه هفتم مرداد 1386
من از اون خاطره دارم
من از اون خاطره دارم
خاطراتي خوب و زيبا
مثل زيبايي رويا
من از اون خاطره دارم
من از اون خاطره دارم
خاطراتي خوب و شيرين
مثل زيبايي آغاز
عاشقم عاشقم من
عاشقم از روز ازل
پابند عشقش تا ابد
من از اون خبر ندارم
اين من باور ندارم
باور تنهايي موندن
باور تنهايي خوندن
باور قافيه باختن
يا قمار عشق رو بردن
توي اين ديار غربت
حتي بودن حتي مردن
عاشقم عاشقم من
عاشقم عاشقم از روز ازل
پابند عشقش تا ابد
اگر ابر كه بارون ميزنه
ميزنه به موج دريا ميزنه
ميزنه به دشت و صحرا ميزنه
دلم كه داره فرياد ميزنه
عاشقم عاشقم من
عاشقم عاشقم من از روز ازل
پابند عشقش تا ابد...
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:16 توسط : سارا جون و نیما جون
سه شنبه دوم مرداد 1386
"دشوارترين نگاه"
دشوارترين نگاه چيست؟ نگاهی که شهامتش را نداری نگاهی که
می شکند خرد می کند.
نگاه به خود، سرت را خم کن و نگاهی به خود بيانداز.
نگاه به راهی که در پيش گرفته ای، سرت را بلند کن و نگاهی به اين مسير بيانداز.
نگاهی که سرآغاز توست. نگاهی تلخ و دردناک همچون نمک، هنگامی که آن را بر روی زخمت می پاشی تا ميکروب هايش را از بين ببرد.
قلبت را جسورانه در اين آتش بيافکن تا همچون آهن پاک گردد.
روحت را بی هراس از اين صافی دردآور عبور بده تا طعم شيرين رنج را بچشی و به غم های روح افزا و اشک های ماورايی برسی.
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 21:44 توسط : سارا جون و نیما جون