شب که مي رسد
غم هايم مي رسد
خواب که مي آيد
روياي تو مي آيد
روز که شد
ياد تو آغاز شد
بهار که آمد
با تو آمد
شب که رفت
با تو رفت
و رفتي تا مي توانستي

ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:31 توسط : سارا جون و نیما جون
شب که مي رسد
غم هايم مي رسد
خواب که مي آيد
روياي تو مي آيد
روز که شد
ياد تو آغاز شد
بهار که آمد
با تو آمد
شب که رفت
با تو رفت
و رفتي تا مي توانستي

تو را بايد در کنار بيشه جست
تو را باد براي همشه از ياد برد
تو را چه زود از دست دادم
تو را چه زود از خاطرم خالي کردم
تو عقيق بودي ومن سنگ خارا
تو راز بودي و من راز دار
تو مرا با خود به عرش بردي
از عرش به فرش بردي
تو مرا هرگز نخواندي
من تو را ...
... من تورا
نمي دانم چه بگويم؟!

پنجره را هر روز باز مي کنم
به اميد ديدن تو
صبح را با نام تو اغاز مي کنم
به اميد آمدن تو
غروب را با ياد تو سر مي کنم
به اميد نامه تو
شب را با خاطره چشمانت خولب مي کنم
به اميد خواب تو
اما خود را چگونه اميدوار کنم

دلم گرفته دلم به اندازه غروب خورشيد گرفته
دلم به اندازه تموم دنيات گرفته
مي خوام پرواز کنم
نمي دونم چرا
فقط مي خوام بپرم
خسته شدم
خسته از نبودن تو
خسته از رفتن خورشيد و ماه
خسته از ريختن اشکام
آخه ديگه اشکي نمونده که بريزم برات
وفتي چشمام سو نداره
چرا زندگي
آخه مگه ميشه تو رو نديد زندگي کرد
نه نمي خوام
بدون تو بودن رو تو دنيا نمي خوام

نا باوری از حد گذشت
نبض زمان نا گه نشست
نشکفته ها پرپر شدن
نا گفته ها دردی شدن
هر خاطره جانی گرفت
افسانه ای از غم نوشت
تو غربت يه نيمه شب
افسانه ام در هم شکست
افسانه ام قصه نبود قصه پر غصه نبود
گفتی که از من کن حزر
عشق مرا از سر بدر
گفتم مگو ليلا ترين مجنون من
منم دستم بگير
گفتی که ليلا رفتنيست
زنجير عشق گسستنيست
گفتم که ای زيبا ترين
مجنون خود در من ببين
ای مرغک تر خسته ام
افسانه رفتن شدی
قلب مرا خنجر شدی
گفتم که ای بانوی من
هر شب تويی در خواب من
ديوانه و شيدا منم
افتاده ای بر خاک منم
ای عشق من ای بهترين
معنای من از من مگير
باور نکردم رفتنت
بی داد دل شکستنت
رفتی و بی تو در قفس
ناليدم از غم يک هم نفس
باور نکردم رفتنت بی داد دل شکستنت .

هر کی تو رو ازم گرفت الهی بیچاره بشه
روزه قیامت که رسید مجرم و آواره بشه
آآآآآ..... آآآ...
خداکنه غم بیاره واسه تو ماتم بیاره
وقتی که عاشقش شدی به این زودی کم بیاره
آآآآآ..... آآآ...
تویی که عاشقم بودی من و فروختی به چشاش
قسم میخوردی با منی میشستی پای گریه هاش
به آب و آتیش میزنم فکرت بره از تو سرم
میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشقترم
طفلی دله ساده من نشد تورو نگه داره
فقط یادم میاد نوشت چشمات و خیلی دوست داره
غریبه قصه ما به خیلی ها جفا میکرد
یه روز میفهمی نازنین اون به قولش وفا نکرد
تویی که عاشقم بودی من و فروختی به چشاش
قسم میخوردی با منی میشستی پای گریه هاش
به آب و آتیش میزنم فکرت بره از تو سرم
میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشقترم
طفلی دله ساده من نشد تورو نگه داره
فقط یادم میاد نوشت چشمات و خیلی دوست داره
غریبه قصه ما به خیلی ها جفا میکرد
یه روز میفهمی نازنین اون به قولش وفا نکرد
تویی که عاشقم بودی من و فروختی به چشاش
قسم میخوردی با منی میشستی پای گریه هاش
به آب و آتیش میزنم فکرت بره از تو سرم
میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشقترم

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم
روزي كه دانستي من بي تو ميميرم
روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوري بودم پيش نگاه تو
هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود
دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود
روزي به من گفتي ديگر نميمانم
گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم
باور نمي كردم هر گز جدايي را
آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟
گفت: جایی که میری مردمی داره که می شکننت
نکنه غصه بخوری
من همه جا باهاتم .
تو تنها نیستی .
توکوله بارت عشق میزارم که بگذری،
قلب میزارم که جا بدی،
اشک میدم که همراهیت کنه،
ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم
ای عشق, ز بی کرانه ها می آیی
سبزی و پر از جوانه ها می آیی
در قلب شپیده می دمی چون خورشید
سرشار تر از ترانه ها می آیی

سرما ...
دستانم سرد است .
از سرما مي لرزد اما...
چه كسي باور مي كند ؟؟؟؟
كاش مي دانستم دلتنگي كجاي اين قلب را تسخير مي كند تا بر آن پرده
سياهي كشم ...صدايش را خاموش كنم و او را از خود جدا .
باور نمي كنم .
باور نمي كنم .
باور نمی کنم که دلتنگ باشم
سرد است اما باز هم دل به شلاق هاي آسمان مي سپارم .
صورتم را رو به سوي آسمان مي برم . به چشمهاي سرخ رنگش خيره مي شوم .
اشك هايش بر چشمانم مي نشيند .
هر معلولي علتي دارد اما چرا براي معلول سرماي بدنم علتي نميابم ؟
هر عملي عكس العملي دارد اگر من به تو مي انديشم تو نيز بايد...
نه، بايدي در كار نيست
اصلا چه اهميتي دارد
خسته ام .
خسته از فكر پرواز .
واگر بالاخره نتوانم پرواز كنم چه؟
شانه هايم را به علامت بي اهميتي بالا مي اندازم
به خود مي گويم چقدر همه چيز بي معني است.
عده اي مي دوند ، عده اي مي نشينند ، گروهي مي خندند ، گروهي مي
گريند ...اما چرا؟؟؟؟؟؟؟
از اين همه فكر هاي در هم خسته ام
چه غريب است كه روزي چشم باز مي كني و مي بيني همه كساني كه
روزي برايت حكم آشنا داشتند چقدر غريبند.
اصلا همه چيز غريب است غريب.
دلم مي خواست بالاي قله كوهي بودم و فرياد مي زدم خدايا چرا ؟؟؟؟
برگه اي مي گيرم دلم مي خواهد براي كسي بنويسم
يك نفر كه بداند ...
وقتي به خود مي آيم مي بينم تمام كاغذ پر شده است ...
همه جا نوشته شده چرا و هزاران علامت سوال ديگر
كاش روزي اين نقاب ها از چهره ها برداشته شود .
احساس خفقان مي كنم ...ضربان قلبم كند و كند تر مي شود ...
چشمانم سنگين مي شود . دلم مي خواهد بخوابم .
ندايي مي شنوم كه فرياد مي زند ...نه ...تو نبايد بخوابي ...تو اجازه نداري بخوابي
ولي من مي خواهم بخوابم .
خسته ام.

ديروز که فرياد زدي دوستت دارم
گفتم بلندتر نمي شنوم
امروز که دره گوشم گفتي ديگه دوستت ندارم
گفتم آرام بگو بقيه مي شنوند

تنهايی ام را با تو قسمت ميکنم سهم کمی نيست گسترده تر از عالم تنهايی من عالمی نيست

ما که شدیم آشنا این کشش قلب ماست قلب تو گر آهن است قلب ما آهنربا است

ای که دور از من و در قلب منی با خبر باش که دنیای من شادیت شادی من غصه ات غصه من قلب تو خانه من خانه تو قلب من
زندگي آب راهايي است به نام وفا ... ميريزد به جويي به نام صفا ... ميرود به رودي به نام عشق ... ميرسد به دريايي به نام وداع
عشق يعني مستي و ديوانگي رسوا شدن
با خودت بيگانه بودن مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن هم ساختن سر باختن
چون شقايق داغ بر دل داشتن شيدا شدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن بيدل شدن
همچو غنچه با تبسم لب گشودن وا شدن
عشق يعني سوختن از تشنگي و بيدلي
اشک چشمان همچو باران قطره دريا شدن
عشق يعني سوز ني سوداي وي مستي مي
موج دريا سوز صحرا سوزش دلها شدن
عشق يعني انتظار ديدن سيماي يار
همچو بلبل بيقرارو همچو من شيدا شدن
عشق يعني درد ناب و لحظه هاي التهاب
پر سخن خاموش اما چون سکوت ما شدن

عشقبازی به همين آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زيبای خزان با روحی
نيش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه ؛ رود با ريشه بيد ؛ باد با شاخه وبرگ
ابر عابر با ماه ؛ چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب و نسيمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز طبيعت با ما

عشقبازی به همين آسانی است...
شاعری با کلماتی شيرين
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب يلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا
و مسيحای کسی يا جمعی

عشقبازی به همين آسانی است....
که دلی را بخری ؛ بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی ؛ رنجها را تخفيف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپيچی همه را لای حرير احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هايت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همين آسانی است.....
هر که با پيش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پيغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده ؛ در لحظه کار
عرضه سالم کالائی ارزان به همه
لقمه نان گوارايی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
ونگهداری يک خاطر خوش تا فردا
در رکوعی و سجودی با نيت شکر