تبليغاتX
به آنان كه عاشقند و دوستدار يار ...
به آنان كه عاشقند و دوستدار يار ...
دوشنبه یازدهم دی 1385


 

شب که مي رسد

 

غم هايم مي رسد

 

خواب که مي آيد

 

روياي تو مي آيد

 

روز که شد

 

ياد تو آغاز شد

 

بهار که آمد

 

با تو آمد

 

شب که رفت

 

با تو رفت

 

و رفتي تا مي توانستي

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:31 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


 

تو را بايد در کنار بيشه جست

 

 تو را باد براي همشه از ياد برد

 

 تو را چه زود از دست دادم

 

 تو را چه زود از خاطرم خالي کردم

 

تو عقيق بودي ومن سنگ خارا

 

تو راز بودي و من راز دار

 

تو مرا با خود به عرش بردي

 

 از عرش به فرش بردي

 

تو مرا هرگز نخواندي

 

من تو را ...

 

... من تورا

 

نمي دانم چه بگويم؟!

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:23 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


 

پنجره را هر روز باز مي کنم

 

به اميد ديدن تو

 

صبح را با نام تو اغاز مي کنم

 

به اميد آمدن تو

 

غروب را با ياد تو سر مي کنم

 

به اميد نامه تو

 

شب را با خاطره چشمانت خولب مي کنم

 

به اميد خواب تو

 

اما خود را چگونه اميدوار کنم

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:21 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


 

دلم گرفته دلم به اندازه غروب خورشيد گرفته

 

دلم به اندازه تموم دنيات گرفته

 

مي خوام پرواز کنم

 

نمي دونم چرا

 

فقط مي خوام بپرم

 

خسته شدم

 

خسته از نبودن تو

 

خسته از رفتن خورشيد و ماه

 

خسته از ريختن اشکام

 

آخه ديگه اشکي نمونده که بريزم برات

 

وفتي چشمام سو نداره

 

چرا زندگي

             آخه مگه ميشه تو رو نديد زندگي کرد 

نه نمي خوام

 

بدون تو بودن رو تو دنيا نمي خوام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:18 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


 

 

نا باوری از حد گذشت

نبض زمان نا گه نشست

نشکفته ها پرپر شدن

نا گفته ها دردی شدن

هر خاطره جانی گرفت

افسانه ای از غم نوشت

تو غربت يه نيمه شب

افسانه ام در هم شکست

افسانه ام قصه نبود قصه پر غصه نبود

گفتی که از من کن حزر

عشق مرا از سر بدر

گفتم مگو ليلا ترين مجنون من

منم دستم بگير

گفتی که ليلا رفتنيست

زنجير عشق گسستنيست

گفتم که ای زيبا ترين

مجنون خود در من ببين

ای مرغک تر خسته ام

افسانه رفتن شدی

قلب مرا خنجر شدی

گفتم که ای بانوی من

هر شب تويی در خواب من

ديوانه و شيدا منم

افتاده ای بر خاک منم

ای عشق من ای بهترين

معنای من از من مگير

باور نکردم رفتنت

بی داد دل شکستنت

رفتی و بی تو در قفس

ناليدم از غم يک هم نفس

باور نکردم رفتنت بی داد دل شکستنت .

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:15 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


 

هر کی تو رو ازم گرفت الهی بیچاره بشه


روزه قیامت که رسید مجرم و آواره بشه


آآآآآ..... آآآ...


خداکنه غم بیاره واسه تو ماتم بیاره


وقتی که عاشقش شدی به این زودی کم بیاره


آآآآآ..... آآآ...


تویی که عاشقم بودی من و فروختی به چشاش


قسم میخوردی با منی میشستی پای گریه هاش


به آب و آتیش میزنم فکرت بره از تو سرم


میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشقترم


طفلی دله ساده من نشد تورو نگه داره


فقط یادم میاد نوشت چشمات و خیلی دوست داره


غریبه قصه ما به خیلی ها جفا میکرد


یه روز میفهمی نازنین اون به قولش وفا نکرد


تویی که عاشقم بودی من و فروختی به چشاش


قسم میخوردی با منی میشستی پای گریه هاش


به آب و آتیش میزنم فکرت بره از تو سرم


میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشقترم


طفلی دله ساده من نشد تورو نگه داره


فقط یادم میاد نوشت چشمات و خیلی دوست داره


غریبه قصه ما به خیلی ها جفا میکرد


یه روز میفهمی نازنین اون به قولش وفا نکرد


تویی که عاشقم بودی من و فروختی به چشاش


قسم میخوردی با منی میشستی پای گریه هاش


به آب و آتیش میزنم فکرت بره از تو سرم


میخوام فراموشت کنم اما بازم عاشقترم

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:14 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


 

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم

روزي كه دانستي من بي تو ميميرم

روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم

بازنده من بودم اين بوده تقديرم

خوش باوري بودم پيش نگاه تو

هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو

عشق تو چون برگي در دست طوفان بود

دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود

روزي به من گفتي ديگر نميمانم

گفتم كه ميميرم گفتي كه ميدانم

باور نمي كردم هر گز جدايي را

آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:50 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟

گفت: جایی که میری مردمی داره که می شکننت

نکنه غصه بخوری

من همه جا باهاتم .

 تو تنها نیستی .

 توکوله بارت عشق میزارم که بگذری،

 قلب میزارم که جا بدی،

 اشک میدم که همراهیت کنه،

ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:38 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


ای عشق, ز بی کرانه ها می آیی

 

سبزی و پر از جوانه ها می آیی

 

در قلب شپیده می دمی چون خورشید

 

سرشار تر از ترانه ها می آیی

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:35 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


 
ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:34 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


سرما ...

 

دستانم سرد است .

 

از سرما مي لرزد اما...

 

چه كسي باور مي كند ؟؟؟؟

 

كاش مي دانستم دلتنگي كجاي اين قلب را تسخير مي كند تا بر آن پرده

 

سياهي كشم ...صدايش را خاموش كنم و او را از خود جدا .

 

باور نمي كنم .

 

باور نمي كنم .

 

باور نمی کنم که دلتنگ باشم

 

سرد است اما باز هم دل به شلاق هاي آسمان مي سپارم .

 

صورتم را رو به سوي آسمان مي برم . به چشمهاي سرخ رنگش خيره مي شوم .

 

اشك هايش بر چشمانم مي نشيند .

 

هر معلولي علتي دارد اما چرا براي معلول سرماي بدنم علتي نميابم ؟

 

هر عملي عكس العملي دارد اگر من به تو مي انديشم تو نيز بايد...

 

نه، بايدي در كار نيست

 

اصلا چه اهميتي دارد

 

خسته ام .

 

خسته از فكر پرواز .

 

واگر بالاخره نتوانم پرواز كنم چه؟

 

شانه هايم را به علامت بي اهميتي بالا مي اندازم

 

به خود مي گويم چقدر همه چيز بي معني است.

 

عده اي مي دوند ، عده اي مي نشينند ، گروهي مي خندند ، گروهي مي

 

گريند ...اما چرا؟؟؟؟؟؟؟

 

از اين همه فكر هاي در هم خسته ام

 

چه غريب است كه روزي چشم باز مي كني و مي بيني همه كساني كه

 

روزي برايت حكم آشنا داشتند چقدر غريبند.

 

اصلا همه چيز غريب است غريب.

 

دلم مي خواست بالاي قله كوهي بودم و فرياد مي زدم خدايا چرا ؟؟؟؟

 

برگه اي مي گيرم دلم مي خواهد براي كسي بنويسم

 

يك نفر كه بداند ...

 

وقتي به خود مي آيم مي بينم تمام كاغذ پر شده است ...

 

همه جا نوشته شده   چرا و هزاران علامت سوال ديگر

 

كاش روزي اين نقاب ها از چهره ها برداشته شود .

 

احساس خفقان مي كنم ...ضربان قلبم كند و كند تر مي شود ...

 

چشمانم سنگين مي شود . دلم مي خواهد بخوابم .

 

ندايي مي شنوم كه فرياد مي زند ...نه ...تو نبايد بخوابي ...تو اجازه نداري بخوابي

 

ولي من مي خواهم بخوابم .

 

خسته ام.

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:30 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


ديروز که فرياد زدي دوستت دارم

 

گفتم بلندتر نمي شنوم

 

امروز که دره گوشم گفتي ديگه دوستت ندارم

 

گفتم آرام بگو بقيه مي شنوند

 

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:27 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:26 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


تنهايی ام را با تو قسمت ميکنم سهم کمی نيست گسترده تر از عالم تنهايی من عالمی نيست

 

 

ما که شدیم آشنا این کشش قلب ماست قلب تو گر آهن است قلب ما آهنربا است

 

 

ای که دور از من و در قلب منی با خبر باش که دنیای من شادیت شادی من غصه ات غصه من قلب تو خانه من خانه تو قلب من

 

 

 

زندگي آب راهايي است به نام وفا ...  ميريزد به جويي به نام صفا ...  ميرود به رودي به نام عشق ...  ميرسد به دريايي به نام وداع

 

 

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:23 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه یازدهم دی 1385


عشق يعني مستي و ديوانگي رسوا شدن

 

با خودت بيگانه بودن مست و بي پروا شدن

 

 

عشق يعني سوختن هم ساختن سر باختن

 

چون شقايق داغ بر دل داشتن شيدا شدن

 

 

عشق يعني رسم دل بر هم زدن بيدل شدن

 

همچو غنچه با تبسم لب گشودن وا شدن

 

 

عشق يعني سوختن از تشنگي و بيدلي

 

اشک چشمان همچو باران قطره دريا شدن

 

 

عشق يعني سوز ني سوداي وي مستي مي

 

موج دريا سوز صحرا سوزش دلها شدن

 

 

عشق يعني انتظار ديدن سيماي يار

 

همچو بلبل بيقرارو همچو من شيدا شدن

 

 

عشق يعني درد ناب و لحظه هاي التهاب

 

پر سخن خاموش اما چون سکوت ما شدن

 

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:16 توسط : سارا جون و نیما جون
جمعه هشتم دی 1385


عشقبازی به همين آسانی است
که گلی با چشمی
بلبلی با گوشی
رنگ زيبای خزان با روحی
نيش زنبور عسل با نوشی
کار همواره باران با دشت
برف با قله کوه ؛ رود با ريشه بيد ؛ باد با شاخه وبرگ
ابر عابر با ماه ؛ چشمه ای با آهو
برکه ای با مهتاب و نسيمی با زلف
دو کبوتر با هم
و شب و روز طبيعت با ما

 



عشقبازی به همين آسانی است...
شاعری با کلماتی شيرين
دست آرام و نوازش بخش بر روی سری
پرسشی از اشکی
و چراغ شب يلدای کسی با شمعی
و دلآرام و تسلا
و مسيحای کسی يا جمعی

 



عشقبازی به همين آسانی است....
که دلی را بخری ؛ بفروشی مهری
شادمانی را حراج کنی ؛ رنجها را تخفيف دهی
مهربانی را ارزانی عالم بکنی
و بپيچی همه را لای حرير احساس
گره عشق به آنها بزنی
مشتری هايت را با خود ببری تا لبخند

 



عشقبازی به همين آسانی است.....
هر که با پيش سلامی در اول صبح
هر که با پوزش و پيغامی با رهگذری
هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی
نمک خنده ؛ در لحظه کار
عرضه سالم کالائی ارزان به همه
لقمه نان گوارايی از راه حلال
و خداحافظی شادی در آخر روز
ونگهداری يک خاطر خوش تا فردا
در رکوعی و سجودی با نيت شکر

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:27 توسط : سارا جون و نیما جون

RSS

JavaScript Codes
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

JavaScript Codes JavaScript Codes