
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:20 توسط : سارا جون و نیما جون





فردا را دوست دارم. چون طعمی دارد که هنوز نچشيده ام .
ديروز را هم دوست دارم. چون طعم آن هرچه که بوده، اگر خوب و شيرين، پر از يادها است و اگر تلخ و بد
اکنون چندان برجای نيست و تنها يک ياد گنگ است .
امروز را می پرستم. چون امروز همه زندگی من است .
برای خودم هم نوشتم تا یادم باشد که من هستم .
آفتاب و باران در كافه ترياري رنگين كمان وعده ملاقات گذاشتند .
اي كاش مي توانستم پرواز نامرئي افكار پرنده آسماني را ببينم .
در محل ديدار ، در زير آوار لحظات انتظار مدفون شدم .
رد پاي واژه ها را داخل سيم تلفن پيگيري ميكنم .
گام برداشتن از تو شنيدن صداي پا از من ...
روزگار غريبي است ، يكي آب پاش گلاب دارد و يكي با گلاب پاش آب هم ندارد .
شعار من در زندگي اين است : نه عشق و نه آفتاب چون هر دو غروب مي كنند .
دريا براي صرفه جويي در مصرف آب موج كمتري مي فرستد .
آنقدر نازك نارجي بود كه با گاز فندك خودكشي كرد .
حاصل جمع كو هها هم نمي تواند در مقابل لحظات گذران زندگي ايستادگي كند .
حاصل جمع دست ها مي تواند كره خاكي را از روي زمين بلند كنـد .
حاصل جمع پاها ، مطمئن ترين وسيله براي رسيدن به مقصد است .
حاصل جمع عمر ها به لحظات گذران زندگي قابل تقسيم است .
حاصل جمع سكوتها را به شنيدن فرياد دعوت مي كنم .
زمستان، مچ سياهى ها را، به سفيدى برف باز می کنند.
صميمی ترين دوست نيروى جاذبه،فصل پاييز است.
**زندگی هدیه ای بزرگ است که به ما می دهند ،از آن خوب استفاده کن**
*برای نفوذ کردن به دل دشمن ، اول خوب به حرفهاش گوش کن*
* گذشته را نه پنهان کن و نه در آن زندگی کن*
*هر چه را داریم به ما داده اند*
* *هیچ کاری را به تنهایی نمی کنیم
*روح ، جسم و ذهن هر سه با هم اند*
*حرف حق ،زخم نمی زند*
*حرفهای خودت را بشنو*
*نتیجه کار، آموزگار بزرگی است*
*به حقوق حریفت احترام بگذا*ر
*ابتدا راهت را بشناس*
**سکوت را فقط با آوازی دل نشین بشکن
**نور از درون می تابد
**خدا را خوب بشناس و شاکرش باش.
**دوست توقعات نادرست نباش.
**کمک خواستن قدرت می خواهد
**زندگی هدیه ای غیر قابل تصور است
**ایمان مضطرب نمی شود
**همواره به قلبت رجوع کن
**هرگز فراموش نکن چرا به وجود امده ای
**بد بختی همواره به دنبال نادان می گردد
**هیچ چیز را به خطر نینداز و این پاداش تو خواهد بود
منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام !
كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم !
يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم !
توقعي از تو ندارم ! اگر دوست نداري ، در همان دامنه ي دور دريا بمان !
هر جور تو راحتي ! باران زده ي من !
همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست !
من كه اين جا كاري نمي كنم ! فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم ! همين !
اين كار هم كه نور نمي خواهد ! مي دانم كه به حرفهايم مي خندي !



سلام به همه شما دوستان گل ...
قربون شما عزیزان برم که همیشه به من و نیما جان لطف داشتید و دارید.
دوستان نازنین این چند تا عکسی که در زیر مشاهده می کنید همش کار یه دوست خوب هست
از فرهاد جان به خاطر این تصاویر زیبا که خودش درستشون کرده تشکر می کنم
منتظر نظر شما عزیزان هم هستیم یادتون نره ها ...


از ان روزي كه بار سفر بسته اي كوچه غبار گرفته زندگي را غريبانه پيمودهاي .
اسمان مي نالدكه ستاره ام را روبوده اند
زمين ميگريدلاله ام را چيده اند
وشمع ميگريدكه پروانه ام را كشته اند
غنچه جامه به تن مئ رودكه اندليب خوش اوازم را در قفس زنداني كرده اند
اما ...
من هرشب كه موج خاطرات به ساحل چشمانم هجوم مي اورد
يا هر قطره اشكي كه به ياد تو مي فشانم مينالم كه دلم را شكسته اند
اما ...
من ميدانم كه تو دوباره به سوي من باز ميگردي و دل شكسته ام را درمان ميكني

تورا گم کرده ام امروز ...
وحالا لحظه هاي من ...
گرفتار سکوتي سرد وسنگينند..
وچشمانم...
که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...
نمي داني چه غمگينند ...
چراغ روشن شب بود ..
برايم چشم هاي تو...
نمي دانم چه خواهد شد...
پر از دلشوره ام...
بي تاب ودلگيرم

گر نيايي تا قيامت انظارت مي کشم
منت عشق از نگاه پر شرارت ميکشم
ناز چندين ساله از چشم حقارت مي کشم
تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم

یه خاطره یه یادگار
خاکستری تو دست باد
تلخ ولی حقیقت
اونی که رفته نمی آد
از در و دیوار خونه بارون حسرت می باره
زندگی با خاطره هام
معنی زندون رو داره
هوای پاییزی من غم می پاشه تو لحظه ها
پر می شم از دلواپسی
خالی تر از تنهای یام
کسی پناهم نمی شه
واسه نفس بهونه نیست
واست می خونم از دلم
ببخش که عاشقونه نیست

اگر از پايان گرفتن غم هايت نا اميد شده اي ،
به خاطر بياور زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي
مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديدی
