تبليغاتX
به آنان كه عاشقند و دوستدار يار ...
به آنان كه عاشقند و دوستدار يار ...
چهارشنبه سی ام خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:3 توسط : سارا جون و نیما جون
چهارشنبه سی ام خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 3:2 توسط : سارا جون و نیما جون
سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386
ميخ در ديوار

سعي كن  حتماً همه متن را تا آخرين جمله بخواني. از همه مهمتر جمله آخر است كه بايد خوانده شود.

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
 
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
 
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
 
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي.
 
 تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است.
 
 دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»
 
 

ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 23:42 توسط : سارا جون و نیما جون
جمعه بیست و پنجم خرداد 1386
تفاوت هاي دوست معمولي و دوست واقعي

 

دوست معمولي هيچگاه نميتواند گريه تو را ببيند.
دوست واقعي شانه هايش از گريه تو تر خواهد بود.

دوست معمولي اسم کوچک والدين تو را نميداند.
دوست واقعي شايد تلفن آنها را جايي نوشته باشد.

دوست معمولي يک جعبه شکلات براي مهماني تو ميآورد.
دوست واقعي زودتر به کمک تو مي آيد و تا دير وقت براي تميز کردن ميماند.

دوست معمولي از دير تماس گرفتن تو دلگير و ناراحت ميشود.
دوست واقعي ميپرسد چرا نتوانستي زودتر تماس بگيري؟

دوست معمولي دوست دارد به مشکلات تو گوش کند.
دوست واقعي سعي در حل آنها ميکند.

دوست معمولي مانند يک مهمان عمل ميکند و منتظر ميماند تا از او پذيرايي کني.
دوست واقعي به سوي يخچال رفته و از خود پذيرايي ميکند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دوست معمولي مي پندارد که دوستي شما بعد از يک مرافعه تمام مي شود.


دوست واقعي ميداند که بعد از يک مرافعه دوستي محکمتر ميشود

دوست واقعي کسي است که وقتي همه تو را ترک کرده اند با تو مي ماند.

 


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:22 توسط : سارا جون و نیما جون
شنبه نوزدهم خرداد 1386
....××××((( نکته های زندگی )))××××....

مردی در اتومبیل گران قیمت خود با سرعت فراوان

 از خیابان کم رفت و آمدی می گذشت.


ناگهان از بین دو اتو مبیل پارک شده در کنار خیابان یک پسر بچه آجری به سمت او

 پرتاب کرد. پاره آجر به اتومبیل او برخورد کرد. پایش را روی ترمز گذاشت و سریع پیاده

 شد و دید که اتومبیلش صدمه زیادی به طرف پسرک رفت و او را سرزنش کرد.

 پسرک گریان با تلاش بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پیاده رو، جایی که برادر

 فلجش از روی صندلی به زمین افتاده بود جلب کند.


پسرک گفت: اینجا خیابان خلوتی است و به ندرت کسی از آن عبور می کند.برادر

 بزرگم از روی صندلی به زمین افتاد و من زور کافی برای بلند کردنش ندارم. برای

اینکه شما را متوقف کنم، ناچار شدم از پاره آجر استفاده کنم مرد بسیار متاثر شد

 و از پسرعذرخواهی کرد؛ برادر پسرک را بلند کرد وروی صندلی نشاند.


در زندگی چنان با سرعت حرکت نکنید که دیگران مجبور شوند برای جلب

 توجه شما  پاره آجر به سویتان پرتاب کنند. خدا در روح ما زمزمه می کند

 و با قلب ما حرف  می زند، زمانیکه ما وقت نداریم گوش کنیم، او مجبور

 می شود پاره آجری به سوی  ما پرتاب کند. این انتخاب خودمان است که

 گوش کنیم یا نه.

 سارا و نیما ( دروازه عشق )


ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:39 توسط : سارا جون و نیما جون
جمعه هجدهم خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:28 توسط : سارا جون و نیما جون
شنبه دوازدهم خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:19 توسط : سارا جون و نیما جون
شنبه دوازدهم خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:17 توسط : سارا جون و نیما جون
شنبه دوازدهم خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:12 توسط : سارا جون و نیما جون
شنبه دوازدهم خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:7 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه هفتم خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:19 توسط : سارا جون و نیما جون
دوشنبه هفتم خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 1:17 توسط : سارا جون و نیما جون
شنبه پنجم خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 2:7 توسط : سارا جون و نیما جون
جمعه چهارم خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 12:20 توسط : سارا جون و نیما جون
پنجشنبه سوم خرداد 1386



ادامه مطلب

لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 17:31 توسط : سارا جون و نیما جون

RSS

JavaScript Codes
border="0" ALT="Google" align="absmiddle">

JavaScript Codes JavaScript Codes
JavaScript Codes