جمعه بیست و ششم مرداد 1386
کوچه ابتدای زندگی است
پنجره دریچه ای به سوی روشنایی
شهر ازدحام اهن و صدا
زمین حجم کوچکی برای زندگی کردن
زمان پرندهای همیشه در حال سفر
ومن پی بهانه ای برای زیستن
ولی هیچ بهانه ای نیافته ام
برگ ریزان خزان
بی رنگی خورشید
لرزش اندام رنجور درختان
روزهای سرد وکوتاه
مرا یاد آور غمهاست
غم دیروز غم امروز غم فردا
درون سینه ام از چهار فصل عشق
جز پاییز فصلی نیست
درخت خشک و بی برگ دلم تنهاست
تنها تنها تنها......
و در انتظار مرگ زندگی.....
ادامه مطلب
لینک نوشته | نوشته شده در ساعت 0:46 توسط : سارا جون و نیما جون

